چرا محیط زیست نویس ها دارند ریزش می کنند؟!

   

    آیا کسی خبری از مرکز صلح و محیط زیست دارد؟ آیا کسی می‌داند چرا روزگار درگاه مجازی این مرکز باید اینگونه غم‌انگیز باشد؟ خانم ابتکار عزیز! چرا هیچ توضیحی در مورد تعطیلی بدون اعلام مرکز داده نمی‌شود؟ 
    راستی چرا محیط زیست ما باید اینقدر مظلوم باشد؟
    آن از دلاورخان نجفی که پس از پایان مأموریتش در مقام معاون محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست، دیگر وبلاگش را هم به روز نکرده است! انگار دیگر برایش مهم نیست که چه بلایی بر سر محیط زیست بیاید یا نیاید؟
    آن از وب سایت رسمی سازمان حفاظت محیط زیست که همچنان از مهم‌ترین رویدادهای این حوزه چندگام عقب‌تر است و ترجیح می‌دهد از محفل اُنس با قرآن ویژه بانوان خبر دهد تا برنامه‌های سازمان در سال جهانی تنوع زیستی!
    آن هم از وبلاگ شخصی معصومه ابتکار که هر چند همیشه به روز است، امّا موضوعات محض محیط زیستی هرگز در وبلاگش دست بالا را نداشته، به ویژه در طول یک سال گذشته که تعداد یادداشت‌های زیست‌محیطی‌اش از شمار انگشتان یک دست هم کمتر بوده است!
    یکبار دیگر و در زمان جابجایی مهندس حجتی – وزیر کشاورزی دولت خاتمی - این نکته را تذکر داده بودم که محیط زیست ما نیاز به مدیرانی سلحشور دارد که چه با میز و چه بدون میز، طبیعت را دوست داشته باشند و نشان دهند که حاضرند برایش هزینه بپردازند.
    اما شمار مطالب محیط زیستی مدیران صاحب وبلاگ این حوزه به شدت در حال اُفت است. حتا سید محمّد مجابی عزیز هم مانند سابق به محیط زیست نمی‌پردازد. می پردازد؟
    خود مهدی اشراقی که اصلاً مدتها یادش رفته بود بلاگش را به روز کند! پرشین ژئو و زیستا هم که به تاریخ پیوست! گرین بلاگ را هم که به تاریخ پیوستند! نپیوستند؟
    واقعاً روزگار غریبی است ... آن از اندک خبرنگاران محیط زیستی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها که یا وبلاگشان را تعطیل کرده‌اند یا اصلاً خودکشی وبلاگی کرده‌اند و یا ... و آن هم از دیگرانی که سنگ محیط زیست بر سینه زده و می‌زنند؛ اما از محیط زیست نمی‌نویسند!
    خواستم بگویم: یکبار دیگر سخن چخوف را مزه مزه کنید!

همین.

درج نظر                                                               

اقدام حیرت‌انگیز شهرداری تهران در سبزکردن دیواره‌های عمودی شهر!

     این تصاویر را که می‌بینید، دست کم صدها هزار نفر از سرنشینان خودروهای عبوری در یکی از پرازدحام‌ترین آزادراه‌های تهران - نیایش – در طول یک هفته‌ی گذشته دیده‌اند؛ امّا تقریباً هیچ کس از کارگران زحمتکشی که در این هنگامه‌ی سرما مشغول نصب این شبکه‌های سبزینه بر دیواره‌ی شمالی بزرگراه نیایش بودند، نپرسید که چگونه می‌شود به بقای این سبزینه‌ها، همزمان با آغاز زمستان امید بست؟ پرسشی که البته نگارنده در روز 15 دی ماه از یکی از آنها پرسید و یک لبخند بزرگ و معنی‌دار هم تحویل گرفت ...

ادامه نوشته

باورتان می‌شود؟ گرین‌بلاگ هم فیلتر شد!

    از صبح امروز گرین‌بلاگ برای من در تهران فیلتر شد، برای شما در اصفهان، شیراز، مشهد و ... علی‌آباد کتول را نمی‌دانم! ولی این را می‌دانم دولتی که انتشار یک وبلاگ‌خوان محیط زیستی را برای موجودیت خود خطرناک می‌داند، نباید توسط رییسش و در یک جمع بین‌المللی، یعنی در اجلاس کپنهاگ از همه دوستداران طبيعت و حيات انساني و گروه‌هاي مردمي كه با سخنراني‌ها و تجمعات و روشنگري‌هاي خود، موجب تحريك حساسيت مثبت نسبت به ضرورت صيانت از محيط زيست را فراهم آورده‌اند، تشکر کند!
    آقای احمدی‌نژاد! اگر دروغ می‌گویم، بگو دروغ می‌گویی؛ امّا اگر دارم حرف حق می‌زنم، لطفاً گوش مسئول مربوطه در اداره‌ی فیلترینگ را اندکی نوازش دهید و به او یادآوری فرمایید که اینگونه شتابان حرف‌ها و شعارهای سبزرنگ ‌شما را به سخره نگیرد.

همین.

    مؤخره:
    ضمن خسته نباشید خدمت مهدی اشراقی عزیز، این پیشامد تلخ را به او تسلیت گفته و امیدوارم حالا با فراغت بیشتری دانشنامه‌ی دکترای خویش را تکمیل و دفاع کند! به هر حال، هر چه باشد، ما محیط زیستی هستیم و باید از منظری مثبت به رخدادهای شرم‌آور و غم‌انگیز اطراف‌مان بنگریم! نه؟

   یه چیزی

   فقط از لینک نظرسنجی اش دلم می سوزه! چون هم برخی از دوستان و اعضای گرین بلاگ نسبت به آن بی توجهی کردند - هم پیج رنک خود گرین بلاگ از ۴ به ۳ نزول کرد و هم کلاْ شهید شد! نشد؟

   راستی!

   البته همچنان جای شکرش باقی است که مثل مدیر اداره محیط زیست آستارا با کامیون زیرش نگرفتند این آقا مهدی عزیز ما را! نه؟

   یادم افتاد!

   مهدی جان دروغ سیزده امسالت را یادت هست؟ باورت می شد که آن دروغ زیاد هم دروغ نباشد؟!

درج نظر

در نکوهش دریوزگی مجازی!

    می‌خواهم از بدترین کاری که یک وبلاگنویس می‌تواند با خودش و وبلاگش انجام دهد، سخن بگویم!
مدت‌ها بود که می‌خواستم به یک نکته‌ی عذاب‌آور اشاره کنم؛ امّا هربار می‌کوشیدم تا با اجتناب از آن، سبب‌ساز کدورتی بیشتر را در جماعت سرد و خموش این روزهای وبلاگستان سبز موجب نشوم. به ویژه آن که می‌دیدم و می‌خواندم که این نکته تاکنون بارها و بارها از سوی بسیاری از وبلاگنویسان باتجربه یا حتا کم‌تجربه هم تذکر داده شده است.
    با این وجود، متأسفانه اخیراً شاهدم که این رویه در حال شتاب گرفتن است و شوربختانه‌تر آن که ملاحظه می‌شود که برخی از صاحبان قدیمی وبلاگ نیز چنین می‌کنند که بسیار ناامید‌کننده است!
    آن نکته‌ی ساده این است که لطفاً برای وبلاگی که حوصله‌ی خواندن مطلبش را ندارید، کامنت نگذارید و با نوشتن یک موضوع پرت و یا دعوت ایشان به دیدن وبلاگ خودتان، کار را از اینی که هست، خراب‌تر نکنید.
    این خیلی بهتر است که سکوت کنید تا این که برای طرف عکس گل و بلبل یا شکلک‌های دیگر تقدیم دارید که یعنی من آمدم و به تو سر زدم؛ یا تو را لینک کردم! لطفاً شما هم بیایید و به من سر بزنید و وبلاگم را لینک کنید!! خودخواهی که شاخ و دم ندارد! دارد؟
    این روش را، چیزی جز دریوزگی مجازی نمی‌توان نام نهاد؛ روشی که به هیچ عنوان شایسته‌ی نویسندگان و وبلاگ‌نویسانی که ادعای عشق به طبیعت را دارند، نیست.
    بنابراین، اگر می‌خواهید مطالبتان واقعاً خوانده شود، وقت بگذارید و مطالب دوستانتان را بخوانید و در مورد محتوای یادداشت‌های‌شان نظر دهید. وگرنه بهتر است مثل خیلی‌ها سکوت کنید که این سکوت ارزشش به مراتب بیشتر از گدایی جذب کامنت و بازدیدکننده است.

درج نظر

هر چيزي به رنگ سبز زيباتر است؛ حتا اگر آن چيز بزرگترين انفجار جهان باشد!


نشریه‌ي نیوساينتيست را كه يادتان هست؟ سردبيران اين نشريه‌ي ممتاز علمي جهان، به مناسبت پايان يافتن نخستين دهه از قرن بيست و يكم (پسر! مثل برق و باد گذشت ... نه؟) اقدام به گزينش و معرفي جالب‌ترين رخدادهاي تصويري سال 2009 در حوزه‌هاي مختلف كرده‌اند كه يكي از آنها اين لحظه‌ي جادويي و سبزرنگ است! تصویری از انفجار عظیم و سبز ابرنواختری – supernova - که به فاصله‌ي اندكي پس از انفجار توسط NNSA ASC شكار شده است.
شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد انرژی آزاد شده از این انفجار بزرگ برابر بوده است با 10 به توان 27 بمب هیدروژنی؛ آن هم ابربمب‌هايي كه بمب‌هاي معروف هيروشيما و ناكازاكي در برابرشان، ترقه‌بازي بوده است و هر یک بيش از 10 مگاتن TNT قدرت تخريبي دارند!

پس لطفاً بزن زنگو در برابر عظمت انفجار سبز!



درج نظر

اقدام جالب محیط زیست‌چی‌های عراقی در منع شکار!

    انگار خانم نرمین عثمان، به رغم مشکلات فراوان در کشور دوست و برادر – عراق – دارد نشان می‌دهد که اهل کم‌آوردن نیست! هست؟
    او یک بسیج عمومی را برای هشیاری مردمش در برابر روند شتابناک تخریب میان رودان (بین‌النهرین) آغاز کرده و در حقیقت روزی نیست که به میان خبرنگاران نرود و یا خود خبرساز این حوزه نباشد. به نحوی که بسیاری از مردم منطقه، او را به عنوان مشهورترین وزیر نوری مالکی می‌شناسند!

    پوستری را که ملاحظه می‌کنید، در کشوری منتشر و تکثیر گردیده که بیش از دو دهه است، مثل آب خوردن در آن انسان‌ها را می‌کشند و اجزاء بدن‌شان را از هر سو به آسمان پرتاب می‌کنند.
    حال در چنین کشور ناامنی، این پوستر چه می‌گوید؟ و چگونه می‌خواهد تا مردمی را که هر یک چند سلاح با خود دارند یا برای روز مبادا در جایی امن دفن کرده‌اند! وادارد تا بر روند شکارکُشی مهر پایان زنند؟
    شما را نمی‌دانم؟ امّا من ترجیح می‌دهم تا آفرینندگان این پوستر را تحسین کنم و از آنها الهام بگیرم که بله ... یک شاخه در سیاهی جنگل هم می‌تواند همچنان به سوی نور فریاد ‌کشد! نمی‌تواند؟

    مؤخره:
    ممنون از یار همراه مهار بیابان‌زایی – کوشان مهران عزیز – که مرا از انتشار این پوستر سبز آگاه کرد.

                                                        درج نظر

برای آنها که نمی دانند "بهار" ممکن است بهار نباشد!

     یادداشت مربوط به نگهبانان بهار زمین را که یادتان هست؟ جناب عبداللطیف عبادی، در ارتباط با معانی کلمه‌ی SPRING، نکاتی را به نگارنده متذکر شده‌اند که حقیقتاً برایم ارزشمند بود و به رغم عدم تمایل ایشان، بر خود فرض می‌بینم تا از محتوای آن روشنگری دلپذیر، همه استفاده بریم.
     نامه‌ی آقای عبادی چنین است:

    سلام
    اول اینکه وبلاگتان (درویش اینفو) بخش تماس با ما یا ایمیل ندارد. ظاهراً کامنت‌های آن مستقیماً ظاهر می‌شوند و چون نمی‌خواستم تذکر زیر را علنی بدهم، مجبور شدم بگردم وبلاگ‌تان در بلاگفا و ایمیل موجود در آن را پیدا کنم. و اما:
    کلمه‌ی اسپرینگ در زبان انگلیسی سه معنی اصلی دارد:
    اول بهار
    دوم چشمه و جویبار
    و سوم فقر
    هر وقت در متنی یا جمله‌ای که مربوط به فصول سال، گل‌ها و تغییر هوا بکار برده شود، معنی بهار می‌دهد.
    هر وقت درباره‌ی آب‌های جاری و آبیاری و آبخیزداری و رودخانه‌ها بکار برود، معنی چشمه و جویبار می‌دهد؛
    و هر وقت در مباحث فنی و مکانیکی بکار برود، معنی فنر می‌دهد.
    کتابی که نام برده‌اید، عنوانش می‌شود: «میراب‌ها» یا «نگاهبانان چشمه» و یا «حافظان جویبار»

    البته لزومی به اصلاح تیتر نوشته‌تان و حتی اشاره به آن در مطالب بعدی‌تان هم نیست. چرا که در فرهنگ ما بهار و جویبار و طبیعت زیبا همیشه با هم آمیخته‌‌اند و تیتر انتخابی‌تان زیبا هست. نکات فوق صرفا" جهت اطلاعتان عرض شد.
                                                                                            زنده باشی
                                                                                                         لطیف

    مؤخره:
   خواستم بگویم که خیلی لذت داره که آدم بدونه، چنین خوانندگان پیگیر، دانا و مسئولیت‌شناسی، یادداشت‌هایش را می‌خوانند و مورد پایش مستمر قرار می‌دهند.

همین.

          درج نظر                                                                      

لطفاً چشمه زیرراه را با کهریزک اشتباه نگیرید!

    چشمه زیرراه، بی‌شک هم به دلیل موقعیت استقرارش در 15 کیلومتری برازجان (استان بوشهر)، هم به دلیل ساختار سنگ‌شناسی و معماری ناب طبیعی‌اش و هم به دلیل وجود دره‌های عمیق و پر از درختان تناور و کهنسال پده؛ یکی از واحه‌های کم‌تکرار موجود در آن خطه‌ی سوزان است ...

ادامه نوشته

هشدار: در این محشر مستانه رنگی نشوید!

    سید مهدی دارد به من و تو می‌گوید: شما شراب می‌نوشید تا مست شوید؛ من اما می‌نوشم تا مستی ِ آن شراب ِ دیگر را از سر به در کنم ...
    اما او اشتباه می‌کند! نمی‌کند؟

ادامه نوشته

در ستایش خیار ؛ منتها از نوع دریایی‌اش!

 

    روزنامه‌ی گاردین در آخرین روز سال 2009 میلادی اقدام به انتشار 10 تصویر برگزیده کرده است که هر یک به نحوی به زندگی اسرارآمیز موجوداتی اشاره دارد که بشر به تازگی با بخشی از ویژگی‌ها و سودمندی‌های ایشان آشنا شده است.
    یکی از آن 10 تصویر، عکس یک موجود آبزی زیبا به نام خیار دریایی شفاف است که در رده‌ی خارپوستان طبقه‌بندی می‌شود و درست همان کاری را می‌کند که کفتار در خشکی‌ها انجام می‌دهد! یعنی اگر کفتار را به درستی «رفتگر طبیعت» می‌نامیم؛ خیار‌های دریایی را نیز باید رفتگر کف اقیانوس‌ها و دریاها بنامیم.

    اما این همه‌ی ماجرا نیست! امروزه ثابت شده که این موجودات آب‌زی، می‌توانند بسیار بیشتر از هر داروی ضد سرطان دیگری که تاکنون به بازار عرضه شده است، رشد سلول‌های سرطانی را مهار کنند؛ به ویژه آن که عوارض داروهای مشابه را هم ندارند. به نحوی که پژوهشگران اميدوارند با استفاده از عصاره‌ی خيار دريايي، دارويي براي مهار سرطان لوزالمعده ابداع كنند؛ سرطانی که از آن با عنوان دهشتناک كشنده‏ترين نوع سرطان در جهان یاد می‌شود.   

     امّا باز هم این تمام ماجرا نیست! هست؟

    خیار دریایی می‌تواند به عنوان فیلتر در مزارع پرورش میگو عمل کند و تازه از این مدل فیلترکردن، کسی را هم ناراحت نمی‌کند! می‌کند؟
    افزون بر آن، از آنجا که خيار دريايي براي دفاع از خود در برابر شکارچيان، پوست خویش را سخت و محکم مي‌کند. به‌تازگي محققان دانشگاه کاليفرنيا، با الهام از اين خصوصيت خيار دريايي، نانوکامپوزيت جديدي را طراحي کرده‌اند. دانشمندان دانشگاه کيس وسترن، اظهار داشتند که اين کشف مي‌تواند در کاربرد‌هاي زيست‌پزشكي ازجمله درمان بيماری‌هاي مغزي سودمند باشد.
    همچنین با استفاده از خیار دریایی می‌توان به جنگ مالاریا هم رفت! باورتان می‌شود؟
    بنابراین، بی‌دلیل نیست که چینی‌های چشم‌بادامی مشرق‌زمین، اینگونه به آینده‌ی درخشان صنعت تولید خیار دریایی خود می‌نازند!
    این‌ها را گفتم تا دوباره یادتان اندازم و یادم بماند که طبیعت و مجموعه زیستمندان آن، بسیار ارزشمند‌تر از آن چیزی هستند که حتا می‌توانید و می‌توانیم در پندار خویش به تصویر کشیم.
    با این وجود، شوربختانه همچنان شاهدیم که عزیزترین پاره‌های بوم‌سازگان (اکوسیستم) وطن همچنان به بهانه‌ی جاده‌کشی، سدسازی، ویلا‌سازی، اشتغال‌زایی، رزمایش، پتروشیمی و توسعه‌ی میدان‌های نفتی در جنگل ابر، مسیله، شهداد، میان‌کاله، دنا، عسلویه، هورالهویزه، پریشان، بختگان، کم‌جان، خجیر، نایبند و ... نابود می‌شوند و ما به این دلخوشیم که با ماتریس‌های بی‌آبرو و بی‌استفاده‌ی ارزیابی‌های EIA سر خودمان را شیره بمالیم! نمی‌مالیم؟

درج نظر

بچه‌ها باورتان می‌شود؟ اینترنت 40 ساله شد! شاید هم پیرتر ...

   

    این موجود غریب و اندکی مارموز که گاه می‌بندیمش؛ گاه نفسش را بند می‌آوریم و گاه محدودش می‌کنیم (و تازه آن زمان است که می‌فهمیم بدجوری اهلیش شده‌ایم! نشده‌ایم؟) ؛ دارد چهلمین سال تولدش را در زندگی آدم‌زمینی‌ها جشن می‌گیرد ... باورتان می‌شود؟
    شگفتا که بعد از 40 سال از ولادتش - و شاید هم بیشتر! هنوز برخی از ما باورش نکرده‌ایم؛ برخی روحش را می‌آزاریم و برخی حتا می‌خواهیم سر به تنش نباشد! نه؟

    راستی مشکل از کجاست؟

    نه ... نگویید! می‌دانم که می‌دانید ... بگذارید و بگذریم! وگرنه ممکن است مشمول قانون مصادیق محتوای مجرمانه در فضای مجازی شویم و نفس خودمان هم به لکنت بیافتد! نه؟
    باز هم گلی به جمال بروبچه‌های شریف که اجازه داده‌اند تا در نوزدهم دی ماه نکوداشت این موجود مشکوک را در سالن جابرابن حیان‌شان برپا دارند ... کاش دست‌کم در آن روز بشود با ایمیل به دوستان خبر داد که رفیق مجازی‌شان 40 ساله شده است! و کاش بتوان در آن روز پیامکی دریافت کرد با این مضمون: 40 سالگی‌ات مبارک! رفیق بارکش و مفید و مظلوم من که دنیا را بی سر و صدا تکان دادی؛ بدون آن که هنوز قدرت را به درستی بدانند و حرمتت را پاس دارند ...
     اطلاعات بیشتر را در درگاه مجازی شیک و پیک شهرام ثبوتی‌پور عزیز بیابید.

درج نظر

برای  آن مرد و  زن شریف  سیستانی



   اینجا سیستان است؛ روزگاری انبار غله‌اش می‌نامیدند و در شورمستی‌های هامون پرنعمتش بسیاری از مردمان به همراه میلیون‌ها قطعه پرنده و چرنده پا‌می‌کوبیدند و شادی می‌افروختند و زندگی را جشن می‌گرفتند ...
   امروز اما هامون با سیستان قهر کرده! همسایه‌ی شرقی هم دیگر مثل اون‌وقت‌ها شیر آب هیرمند را به سوی سیستان رها نمی‌سازد ... نتیجه این شده که می‌بینید: کوه خواجه، برهنه‌تر از همیشه و مردمانی که محرومیت و فقر را از نو معنی می‌کنند ... نمی‌کنند؟
ادامه نوشته

دیدبانان شاخاب پارس

شاخاب پارس را دریابید ...

    شاید این نام در نگاه نخست برایتان عجیب به نظر برسد؛ اما باورم این است که باید بکوشیم تا این نام را زنده نگه داریم و طراوت و پویایی‌اش را چون کرانه‌های آن نیلگون همیشه پارس، مانا و جاودان سازیم.
   لطفاً گشت و گذاری در این ماهنامه‌ی اینترنتی متفاوت انجام داده و به ویژه ماجرای سنگ نوشته شالوف را بخوانید، از پیشینه‌ی نام ایران آگاه شوید و ببینید که آیا این بوقلمون خوردن دارد یا نه؟!
    توضیح آن که : «شاخاب» یا «شاخابه» در زبان پارسی به آبی می‌گویند که در خشکی پیش رفته است، همان چیزی که در زبان تازی «خلیج» می‌نامند.

    پیوست:
   خوزستان را هم دریابید ... کافی است نگاهی به قد و قامت خوش رنگ و هیبت رعنایش بیاندازید تا بفهمید که برای آفرینش این درگاه مجازی ارزشمند، چقدر وقت صرف شده و چه تلاش‌های گرانسنگی به قوع پیوسته است تا من و تو از قصه‌ی هندیجان و  لالی و دژپل و باغ ملک و ... آگاه شویم و بیش از پیش قدر داشته‌های خویش را در این دیار زرخیز بدانیم.
    درود بر آفرینندگان خوزستان.

                                                                 درج نظر

ره‌گیری عبداللطیف عبادی از ماجرای تازه‌ترین سرقت از یادداشت‌های مهار بیابان‌زایی


      صبح امروز کامنت کوتاهی از آقای عبداالطیف عبادی به دستم رسید با این مضمون که یکی از تازه‌ترین یادداشت‌های نگارنده – به فاصله‌ی یک روز از انتشارش - توسط وبلاگ دیگری و بدون ذکر مأخذ اصلی به سرقت رفته و حتا در بالاترین هم لینک شده و مورد عنایت ویژه قرار گرفته است!

      اشاره ایشان به خبر کشف یک گونه‌ی گیاهی در ایالت کالیفرنیا آمریکا بود که بیش از 13 هزار سال قدمت داشت و در روز 22 دسامبر (5 روز پیش) در درگاه مجازی روزنامه لس‌آنجلس‌تایمز منتشر شده بود. من نیز برگردان مختصری از آن خبر را در مهاربیابان‌زایی بازانتشار دادم.
     جالب این که وقتی به وبلاگ مورد نظر مراجعه می‌کنید، متوجه می‌شوید که صاحب وبلاگ – شخصی که خود را جفا ساکن  کشور روسیه معرفی کرده - حتا زحمت تغییر نشانی عکس را هم نکشیده و تصویر مورد نظر، با همان هاست مهاربیابان‌زایی بازانتشار یافته است!

     در مورد این عمل زشت حرفی ندارم که بزنم، چون به اندازه‌ی کافی در این زمینه زنهار داده شده و توصیه‌ها و نصایح فراوانی ارایه گردیده است؛ امّا شوربختانه این رسم نامیمون همچنان ادامه دارد؛ آن هم در بین بخشی از جامعه که ظاهراً باید از میانگین دانش و فرهنگ بیشتری برخوردار باشند! نه؟
    امّا آنچه مرا واداشت تا این یادداشت را بنویسم، قدردانی از حرکت پسندیده‌ی آقای عبادی بود که مسئولیت‌شناسانه و در عین‌حال محترمانه با این رخداد مواجه شده و هم به صاحب آن وبلاگ و لینک‌ گذار در بالاترین (که هر دو یکی هستند) تذکر دادند و هم نگارنده را مطلع ساختند.
    تصور کنید که اگر همه‌ی ما در مواجهه با رواج چنین بی‌اخلاقی‌هایی در دنیای مجازی به مانند آقای عبادی برخورد کرده، وقت گذاشته و بکوشیم تا سارق را از تکرار این حرکت‌های غیرفرهنگی بازداریم؛ آیا تعداد این رخدادهای شرم‌آور کاسته نخواهد شد؟
    امیدوارم آقای جلال یا جفا – کاربر بالاترین – هم که این مطلب را می‌خوانند، آنقدر شجاعت داشته باشند تا به اشتباه خود اعتراف کرده و قول دهند که دیگر بر چنین روند اخلاق‌گریزانه‌ای در وبلاگستان پویای فارسی دامن نمی‌زنند.

پنجم دی ماه 1388: یک روز عجیب در تاریخ هواشناسی ایران!

 

وضعیت دمای شهرهای ایران در ساعت 4 بعد از ظهر 5 دی ماه 88

     چند روزی است که هوا گرم شده؛ امروز نگاهی انداختم به نقشه‌ای که بیشینه و کمینه‌ی دمای مهم‌ترین شهرهای ایران را نشان می‌دهد. همان طور که ملاحظه می‌شود، هیچ نقطه‌ای در کشور وجود ندارد که دمایش زیر صفر باشد، آن هم در روزی که قاعدتاً انتظار می‌رود در شمار سردترین روزهای سال طبقه‌بندی شود! در حقیقت سردترین نقطه‌ی کشور امروز چلگرد و فریدون‌شهر اصفهان است که در سردترین ساعت دمای‌شان از صفر درجه کمتر نخواهد شد. نکته‌ی جالب‌تر این که سردترین نقطه‌ی ایران، فقط دو درجه از دمای شمالی‌ترین پایتخت جهان در ایسلند - ریکیاویک – سردتر است! چرا که شبکه‌ی یورو نیوز هم‌اکنون دمای این شهر همواره قطبی را فقط 2 درجه زیر صفر اعلام کرد!


    به هر حال، این ها نشانه‌های خوبی نیست! هست؟

قصه‌ی تکراری مالچ‌های لیوانی را به پایان بریم!


     پیش‌تر و در یادداشتی جداگانه به معضل انباشت زباله‌های یک‌بار مصرف در آیین‌های مذهبی اشاره کردم؛ نمی‌خواهم آن حرف‌ها را تکرار کنم. خوشبختانه خبردار شدم که دوست عزیز و فعال کوشا و بی‌ادعای طبیعت، جناب حسین عبیری گلپایگانی دست به ابتکاری سزاوارانه زده و برای نجات شهر از بلای مالچ لیوانی، طرحی را به شهرداری تهران معرفی کرده که امروز و فردا – تاسوعا و عاشورا - برای نخستین‌بار در منطقه 15 شهر تهران به اجرا درخواهد آمد ... 
ادامه نوشته

در سواحل چابهار اتفاق افتاد: نجات دو لاک‌پشت سبز!


  

لاک پشت سبز نجات یافته در سواحل چابهار - پاییز 1388


    این شاید یکی از موارد نادر نجات سبزها از سوی یک ارگان دولتی بود! نبود؟

    اصل خبر را در وب سایت شخصی جناب منصور حیدری عزیز – مسئول روابط عمومی اداره کل محیط زیست استان سیستان و بلوچستان - بخوانید.
    گفتنی آن که لاك پشت سبز كه طول لاک آن تا 110 سانتی متر هم می رسد، از جمله پنج گونه لاك پشتی است که در آب‌های جنوبی ایران گزارش شده است، در شمار دوزیستانی رده‌بندی می‌شود که از نظر طبقه‌بندي  IUCN در سیاهه‌ی گونه‌هاي در معرض خطر انقراض قرار دارد.

     باز هم ممنون از محیط‌بان‌های زحمتکش در اداره حفاظت محیط زیست چابهار.


درج نظر


سبب این خنده‌های مستانه در کوره ذغال گلپرآباد ملایر چیست!؟

سبب این خنده های مستانه کودکان کار در کوره ذغال گلپرآباد چیست؟! (عکس از حسین صالحی)

      اینجا یک کوره‌ی ذغال است واقع در روستای گلپرآباد از توابع شهرستان ملایر (استان همدان). از نخستین باری که یکی از هموطنان عزیزم به نام حسین صالحی، این تصویر را از طریق ایمیل برایم فرستاد و خواست تا بازانتشارش دهم، 10 روزی می‌گذرد ... ابتدا احساس کردم که شاید، این یک عکس تاریخی و مربوط به دوران رضاخان باشد! بعد با دقت بیشتر در عکس و مشاهده‌ی کلمات انگلیسی حک شده بر روی آن پیرهن‌های مندرس قرمز رنگ دریافتم که موضوع نمی‌تواند مربوط به آن سال‌ها باشد. اما باز هم باورش برایم دشوار بود پذیرفتن حرف حسین! زیرا او در ایمیل بعدی برایم نوشت که این عکس را خودش در تاریخ 5 مهرماه 1388 از این دوپسربچه گرفته است!! آخر ملایر بعد از همدان، پرجاذبه‌ترین شهر استان است و همه ساله به دلیل پذیرش مسافران و گردشگران فراوان و نیز تنوع محصولات کشاورزی خود، از جایگاهی بایسته و ممتاز برخوردار بوده است. اصولاً چرا به رغم آن همه روشنگری و رساندن برق و نفت و مخابرات و گاز باید همچنان کودکان گلپرآبادی اینگونه روزگار بگذرانند و با کمک به تاراج اندوخته‌های چوبی زاگرس، حیات خویش را استمرار بخشند؟ آن هم در منطقه ای که بیش از 8 هزار هکتار آن، به دلیل غنای گیاهی و جانوری ارزنده اش در شمار آثار طبیعی کشور ثبت شده و به عنوان یکی از مناطق حفاظت شده ایران شناخته می شود.
     و حالا من مانده‌ام و سبب این خنده‌های مستانه؟!
 
    از چارلی بزرگ شنیده بودم و شنیده بودیم که «خوشبختي چیزی نیست، جز فاصله‌ی اين بدبختي تا بدبختي ديگر!»
   و من فکر می‌کنم که شاید این خنده‌ها برای این باشد! چون که آن دو پسرک گلپرآبادی می‌دانند از کوره ذغال که دیگر جایی سیاه‌تر و سوزان‌تر و آلوده‌تر که نیست! هست؟ پس حالا که ته بدبختی را چشیده‌اند، می‌توانند خود را برای درک یک خوشبختی آماده کنند! نمی‌توانند؟
    شما چه فکر می‌کنید دوستان؟   حسین یادم انداخت که شعری وجود دارد از یک کودک سیه‌چرده‌ی آفریقایی که سخت تأمل‌برانگیز است. در اینترنت جستجو کردم و دریافتم که گویا اسپایک لی، کارگردان مشهور آمریکایی و سازنده فیلم تحسین شده مالکوم ایکس ، کمک کرده در انتشار این شعر.
    این شعر که عنوان بهترین شعر جهان در سال 2006 میلادی را نیز از آن خود ساخته است، می‌گوید:

When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you gray
And you calling me colored?

وقتي به دنيا مي‌آم، سياهم
وقتي بزرگ مي‌شم، سياهم
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم
وقتي مي‌ترسم، سياهم
وقتي مريض مي‌شم، سياهم،
و وقتي مي‌ميرم، هنوزم هم سياهم
و تو، آدم سفيد
وقتي به دنيا مياي، صورتي‌اي
وقتي بزرگ مي‌شي، سفيدي
وقتي مي‌ري زير آفتاب، قرمزي
وقتي سردت ميشه، آبي‌اي
وقتي مي‌ترسي، زردي
وقتي مريض مي‌شي، سبزي
و وقتي مي‌ميري، خاکستري‌اي
و تو به من مي‌گي: رنگين پوست!؟

    خواستم به آن کودک آفریقایی بگویم:
    در گلپرآباد به کودکان "سیاه صورت" هرگز نمی‌گویند: رنگین پوست! می‌گویند؟


درج نظر

برف در بروجن؛ نعمتی که نقمت شد!

بروجن در برف - 28 آذر 88 - عکس از هومان خاکپور

     به گزارش دیده‌بان عزیز طبیعت بختیاری، از صبح روز جمعه – 28 آذر 1388 - برفی کم‌سابقه شهرستان بروجن در بام ایران را یکپارچه سفیدپوش کرده و پس از تحمل یک دوره‌ی خشکسالی جان‌فرسا، نوید سالی سبز و پرنشاط را به بارآورده است ...

ادامه نوشته

چهارشنبه؛ روزی که سراسر خاک ایران بی آفتاب شد!

 

     در تحلیل نقشه‌های خشکسالی کشور مربوط به دو ماهه‌ی نخست سال آبی 89-1388 نوشتم که انگار از غرب خبرهای خوشی در راه است و نسیم خیس و سبزرنگی وزیدن گرفته که می‌خواهد قرمزها را از شرق بیرون براند.    

برخی از نواحی خوزستان پس از 12 سال سپید پوش شد ...

    اینک در تأیید آن پیش‌بینی سبز؛ نه‌تنها برای نخستین‌بار سراسر پهنه‌ی 165 میلیون هکتاری کشور در روز چهارشنبه گذشته – 18 آذر 1388 - بی‌آفتاب شد، بلکه خبر می‌رسد که پس از 12 سال، مردمان دیار تفتیده‌ی خوزستان هم با برف آشتی کردند (و یا شاید برعکس!) و افزون بر آن، در ساری هم پس از 12 سال، برف باریده است و حتا دامنه‌ی برف تا جنوب شرق کشور که در طول دو ماه اخیر خشکسالی کم‌سابقه‌ای را تحمّل کرده بود، امتداد یافته و حالا با سفید‌پوش شدن دامنه‌های ساردوئیه جیرفت، نگرانی از کمبود آب جایش را به کمبود علوفه برای عشایر گرفتار آمده در برف داده است؛عشایری که آمده بودند تا قشلاقی مطبوع را در جیرفت بگذرانند؛ اما ییلاقی بس خنک و تگری نصیبشان شد!

    امید که این ریزش‌های مهرآمیز و نمدار بر سر و روی این سرزمین تشنه همچنان دوام داشته باشد تا بلکه قدری از آن 15 متری را که در طول 3 دهه‌ی گذشته از سفره‌های آب زیرزمینی پیش‌خور کردیم، دوباره به سرجایش بازگشته و جبران شود.

درج نظر

دیروز بیست و پنجمین سالگرد قتل 35 هزار انسان بود!

مرگ گسترده و خاموش دام ها در بوپال ...

    سوم دسامبر 1984 میلادی، بسیاری از مردم بوپال تصور کردند که 1984، یک افسانه‌ی خیال‌بافانه نبوده و جرج اورول راست می‌گفته است!
   در آن روز شوم 10 هزار نفر از مردم بیگناه این بخش از هندوستان در اثر فاجعه‌ی نشت گاز سمی از کارخانه‌ی یونایتد کاربید به دلخراش‌ترین شکل ممکن جان خویش را از دست دادند ...

ادامه نوشته

آن پیرمرد خلخالی را یادتان هست؟ کشتند روباهش را ... کشتند!


در برگریز پاییز
گفتی که بایدش کَند
گفتی که بایدش سوخت
ناموس خاک و باران
این را نخواست امّا:
آن هیمه‌های گیلاس
غرق شکوفه امروز!
                                 منصور اوجی

لحظه ي نابي كه فقط آن پيرمرد مي داند چقدر مزه دارد ... عكس از ايرنا

      چگونه باور کنم این خبر را؟ یعنی یک انسان تا چه اندازه می‌تواند بی‌معرفت و نادان و آزمند باشد؟ باورتان می‌شود؟ آن پیرمرد عزیز خلخالی را که همین 18 مهرماه از او و کار ارزشمندش نوشته بودم، اینگونه روح و جانش را خراشیدند؟ تا من و تو یادمان باشد که خلخال همواره آوردگاه ناسازه‌هاست!
     آری ... در نخستین روزهای آذرماه، یک شکارچی عزیز! پیرمرد قصه‌ی ما را از زحمت غذا دادن به روباهی که 4 سال برای اهلی‌کردنش زحمت کشیده بود، خلاص کرد!
    آن شکارچی با پدر و مادر و بسیار عزیز! این کار را کرد تا به همه‌ی روباه‌های ساکن در همه‌ی کشورهای موجود در همه‌ی قاره‌های جهان ثابت کند: مبادا به آدم‌زمینی‌ها اعتماد کنید! از سرنوشت خون‌آلود این روباه ساده‌لوح خلخالی درس عبرت گرفته و همچنان کدهای ژنتیکی‌تان را دست نخورده محفوظ دارید؛ کدهایی که در آن این پیام آتشین صدها هزارسال است که با درشتی هر چه تمام‌تر حک شده است: «در این دنیا هیچ چیز برای ما روباه‌ها، خطرناک‌تر از معاشرت و نزدیکی با آدمیزاد نیست! هست؟»

     گاه دلم می‌گیرد، گاه نفس کم می‌آورم، گاه آرزو می‌کنم که کاش انسان نبودم ... الآن یکی از همان لحظه‌هاست ...

   باز هم درود بر شرف آن پیرمرد عزیز خلخالی که در گفتگو با ایرنا می‌گوید: «با کشته شدن اين روباه و بدون حضور روزانه‌ی روباه در درب کلبه‌اش، خانه وي سکوت مرگباري به خود گرفته و اميدوار است در آينده بتواند با يک روباه وحشي ديگري از کوهستان‌هاي خلخال اُنس گرفته و او را براي پذيرايي به کلبه‌اش جلب کند.»
     ممنون که هنوز امیدواری هموطن فرزانه‌ی من ... ممنون ... با تمام وجودم شریک غمت هستم، هر چند که می‌دانم نه تو مرا می‌شناسی و نه من تو را و شاید هرگز هم توفیق زیارتت حاصل نشود.

    مؤخره:
    یک آدمی را می‌شناختم که عاشق روباه‌ها بود ... یعنی فکر می‌کردم که بود! حالا دریافتم که چرا خودکشی کرد؟ از بس که روباه قصه‌ی ما را در خلخال کشته بودند ...
این را نخواست امّا:
آن هیمه‌های گیلاس
غرق شکوفه امروز ...

                                همین!

                                                       درج نظر

سه گانه‌ی همشهری در ستایش زیباترین و بزرگترین پردیس ایران!

نمای تابستانی باغ گیاه شناسی ملی ایران

     بیش از 20 سال از آشنایی و ورود من به باغ گیاه‌شناسی ملّی ایران می‌گذرد؛ پردیس پرشکوه و کم‌نظیری که 41 سال است پذیرای پژوهشگران متولّی تحقیقات در حوزه‌ی منابع طبیعی کشور بوده و در همین ماهی که در آن به سر می‌بریم، باید جشن تولد ورود به چهل و دومین سال زندگیش را برپاداریم.

ادامه نوشته

آنها کوه می‌کارند و ما کوه درو می‌کنیم!

حضور کوهستان در کنار هر شهری، یعنی بوی بهشت! کاش ما نیز قدر کوه های خود را بیشتر بدانیم.

     در چند روزه‌ی اخیر، کمتر خبری توانسته همچون طرح بلندپروازانه‌ی آلمان‌ها برای ساخت یک کوه مصنوعی در مرکز برلین، سروصدا به پا کند. این کوه هزارمتری که به عنوان بلندترین و عظیم‌ترین سازه‌ی ساخت بشر نام خواهد گرفت، قرار است تا آرزوی دیرینه‌ی مردم برلین را برای استفاده از فضای کوهستان و طبیعت ناب آن جامه‌ی حقیقت به تن کند ...
    

ادامه نوشته

یک پیروزی دیگر برای طرفداران محیط زیست در ابر!

چشم اندازی ناب از جنگل زیبای ابر

     سرانجام، استاندار سمنان پس از کش و قوس‌های فراوان، دستور توقف عملیات جاده‌سازی (بخوان جنگل‌زدایی) را در جنگل ابر صادر کرد. دو هفته است که طرفداران محیط زیست هر چه فریاد دارند، هر چه توان دارند و هر چه استدلال دارند در مجامع گوناگون محلی و ملّی عرضه داشته‌اند تا بلکه بتوانند از بزرگترین حماقت (بخوان جنایت) قرن در هیرکانی جلوگیری کرده و این سبزکشی بی مثال را به پایان برند. به ویژه باید از دو مدیر توانمند یکی در سازمان حفاظت محیط زیست (دکتر محمّدباقر صدوق) و دیگری در سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور (دکتر پیمان یوسفی آذر) قدردانی کنم که مرد و مردانه در برابر طبیعت‌ستیزان قدرقدرت و دولت‌سالار ایستادند و پا پس نکشیدند.
    امید که نسل امروز بتواند جنگل زیبا و بی‌مثال ابر را به آیندگان نیامده بر این آب و خاک مقدس تحویل دهند.

درج نظر

آنفولانزای نوع جاده‌ای در ایران!

آنفولانزایی که یک شبه ره صدساله رفت!

      روز گذشته، سازمان بهداشت جهانی در آخرین گزارش خود اعلام کرد که متأسفانه تعداد تلفات ناشی از آنفولانزای نوع A از مرز 6770 کشته در 206 کشور جهان گذشته است ...
    

ادامه نوشته

دیروز باز هم عباس نیامد؛ اما عباث نه! او آمد ...

خوشامدگویی عباث به حاضران در مراسم نکوداشتش!

    شامگاه دیروز در فرهنگسرای زیبا و بزرگ پایداری، می‌شد به راحتی پایستگی عباث را دید؛ پایستگی و جاودانگی مردی از تبار طبیعت که حالا می‌شود او را در هر برکه‌ای، تالابی، رودخانه‌ای، دشتی و کوهی دید ...
    آخر او آن بالاها در یکی از مرتفع‌ترین رودخانه‌های جهان ناپدید شده است؛ پس اگر قرار بر جاری شدن هم باشد، او اینک در بین همه‌ی زیستمندان و همه‌ی مردم پایین دست جاری است ...
  
   

ادامه نوشته

یک موفقیت دیگر برای مهار بیابان‌زایی!

مسابقه ای بی سابقه در وبلاگستان فارسی

محیط زیست، حقوق بشر و مهار بیابان‌زایی!


     بنا بر اعلام دبیرخانه‌ی مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، خوشبختانه تارنمای مهار بیابان‌زایی توانسته است با جلب نظر شرکت کنندگان در مسابقه‌ی «حقوق بشر در آیینه وبلاگ‌ها» و نیز هیأت محترم داوران این مسابقه‌ی بی‌سابقه، به عنوان وبلاگ برتر در رشته محیط زیست انتخاب شود.
    ناگفته پیداست که اگر مهار بیابان‌زایی این گونه می‌تواند مورد توجه قرار گیرد، سهمی از این موفقیت را باید مدیون آن گروه از نویسندگان و کوشندگانی بداند که حاضر شدند از وقت گرانبهای خویش درگذرند و بخشی از آن را به روشن‌گری در حوزه محیط زیست اختصاص دهند. جریانی که می‌شود هویت تمام‌نمای آن را در اعضای گرین‌بلاگ مشاهده کرد؛ اعضایی که پیوسته بر شمارشان افزوده می‌شود و بدین‌ترتیب وزن محتوای سبز را در وبلاگستان فارسی ارتقاء می‌دهند.
     درود بر آنان و همه‌ی ایرانیانی که عاشقانه طبیعت خویش را دوست می‌دارند و حرمت می‌نهند.

     و اما بعد:
    وقتی از اين حقيقت تلخ آگاه هستيم که زادگاهِ مشترک ما از منظر پايداری زيست‌محيطی در رتبه‌ی يکصد و سی و پنجم قرار دارد  و پايتخت آن در ميان 215 شهر جهان از نظر امنيت عمومی، يکصد و پنجاهم و از نظر کيفيت زندگی، يکصد و شصت و هفتم است؛ ساده‌انگارانه خواهد بود، اگر بپنداريم که با توجهی که در دنیای مجازی به مقوله‌ی محیط زیست شده است، می‌توان امیدوار بود که این روندهای نگران‌کننده به سرعت شیبی معکوس بیابند. چرا که هيچ‌گاه نبايد فراموش کنيم: ما همچنان در سرزمینی زیست می‌کنیم که ساکنانش تنها 8 دقيقه در سال (به طور متوسط) مطالعه می‌کنند؛ سرزمینی که هرگز از منظر شاخص‌های توسعه‌ی انسانی حتا نتوانسته در شمار 90 کشور نخست جهان هم قرار گیرد! همان سرزمینی که برای هر شش نفر از ساکنانش فقط يک جلد کتاب وجود دارد - به نقل از محمّدحسين ملك احمدي، دبير هيأت اُمناي كتابخانه‌هاي عمومي‌كشور – که این میزان فقط يک پانزدهم نسبت جهانی آن است. بنابراين، به نظر می‌رسد برای دستيابی به آستانه‌ی تحوّل و توسعه‌ی جامعه در هر حوزه‌ای، نيازمند پرورش نسلی دانا، با صلاحيت، با کفايت و شديداً معتقد و پايبند به مراعات حدود و ثغورِ عادلانه (متعادل) در آن حوزه باشيم؛ نسلی که با تعريف و اجرای دقيق حدود آزادي‌ها و مسئوليت‌ها و کيفر دادنِ (در جای خود نهادن) کسانی که از حدود پا را فراتر بنهند، امنيت پايدارِ فردی و اجتماعی را - به عنوان نخستين شرطِ وجودی يک محيط بارور و پويا -  برقرار و محافظت کنند.      
سخنان خانم مري رابينسون، كميسر عالي حقوق بشر سازمان ملل متحد در اجلاس ژوهانسبورگ، مي‌تواند كلام سزاواري در اين جستار باشد: «فكر مي‌كنم در آينده‌ی نزديك جامعه‌ی جهاني به اين نتيجه خواهد رسيد كه مهمترين مسايل بشري عبارتند از: توسعه‌ی پايدار، حفاظت از محيط‌زيست و رعايت حقوق بشر. در واقع اين سه مسأله، اضلاع ضروري يك مثلث هستند كه سرنوشت بشر را رقم مي‌زنند. بدون هر يك از اين سه، بهبود وضعيت انسان‌ها و جوامع ناممكن خواهد بود. تحقق توسعه‌ی پايدار، مستلزم توجه به حقوق بشر و حفاظت از منابع طبيعي و محيط‌زيست است. از طرف ديگر، حقوق بشر آنگاه رعايت خواهد شد و محيط‌زيست آنگاه محافظت مي‌‌شود كه توسعه‌ی پايدار در تمامي جهان تحقق پيدا كند.»
     آیا کسی هست که هنوز درنیافته باشد که چرا حفظ محیط زیست می‌تواند با حرمت‌نهادن به حقوق بشر مرتبط باشد؟
    بار دیگر و به سهم خویش از اقدام سزاوارانه‌ی دست‌اندرکاران این مسابقه‌ی ارزشمند تشکر کرده و این امیدواری را برای خویش محفوظ می‌دارم که سرانجام بتوانیم روزی را درک کنیم که در آن نه فقط انسان که هر زیستمندی که در جهان فانی حضور دارد، بتواند از حرمت و احترامی درخور و سزاوارانه بهره‌مند شود.

                                                           درج نظر

دعوای مترو تهران خیابانی می‌شود!


    احتمالاً شما نیز ممکن است مانند من یکی از صدها هزار شهروندی باشید که امروز صبح چنین تابلویی را در سطح برخی از معابر تهران دیده‌اید ...
    
   

ادامه نوشته

روزگار سینوسی سبزنویس‌ها در وبلاگستان فارسی!

      نزدیک به پنج سال است که از نزدیک با جریان سبزها در دنیای وبلاگستان فارسی آشنا هستم؛ جریانی که گاه می‌شود آن را به راحتی از دنیای مجازی حذف کرد، بدون آن که بازخوردی را شاهد باشیم و گاه از چنان موج توفنده و ابعاد سترگ و تأثیرگذاری برخوردار می‌شود که انگار وبلاگستان فارسی بدون محیط زیست‌نویس‌ها چیزی کم دارد!
      راستی چرا این گونه است؟ چرا صاحبان تارنماهای پرمخاطب و تأثیرگذاری چون دیده‌بان محیط زیست ایران، برای طبیعت، دور روزگاران، گرگ خاکستری، زیستا، تاریخ و جغرافیا و ... دیگر یا نمی‌نویسند و یا فقط می‌نویسند که مجبور نباشند پاسخ دهند که چرا نمی‌نویسند؟!
      بدتر از همه این که کسی هم سراغ خاموش‌شده‌ها و خاموش‌مانده‌ها را نمی‌گیرد!
     این در حالی است که در سال‌های اخیر با تحرک خوبی که مهدی اشراقی با گرین بلاگ، یاسر انصاری با سبزپرس، ناصر کرمی با ایرن و سپهر سلیمی با زیستا در محتوای سبزنویسی مجازی بوجود آورده بودند، امیدهای فراوانی آفریده شده بود که موج‌های سبز وبلاگستان به تدریج همه جا را فراگیرد. امّا افسوس که  تارنمای موج سبز مدتهاست که دارد خاک می‌خورد. دردناک تر آن که کسی حتا مرگ تمام و کمال زیستا را تسلیت هم نگفت؛ حتا خود سپهر سلیمی عزیز!
     بگذریم!

گزارشی تحلیلی از دویچه وله

    در همین باره، تحلیلی خواندنی را محمود صالحی و بابک بهمنش در بخش فارسی صدای آلمان انتشار داده‌اند که روشنگرانه است.
   امید که وبلاگ‌نویسی سبز روزی به جایگاه سزاوارانه‌ی خویش در تولید محتوای فارسی وبلاگستان دست یابد؛ هرچند که نباید فراموش کنیم: هم‌اکنون نیز این جایگاه بسیار رفیع‌تر از همتای اجرایی و پژوهشی آن در دولت است.

                                                                درج نظر